رضا قلى خان ( هدايت )

344

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

قرب جوار بهر شهرى مجازا بنام آن شهر مشهور شده چنان كه آن را درياى كيلان و درياى حاجى ترخان و درياى شيروان و درياى استراباد و درياى آبسكون و آسكون كويند خاقانى كفته باكو ببقاش باج خواهد * خز ران ورى و زره‌كران را باكوبه نيز بر لب آن درياست و خزروان بر وزن قلمدان نيز آمده و در فرهنك مخزن الادويه كفته خزران پارسى خيزران است و خيزران عربى است خزنده بر وزن كزنده بمعنى حشرات الارض يعنى جانورهايى كه بر زمين راه روند و در سوراخهاى زمين پنهان شوند چون مور و مار و امثال آنها شك نيست كه پيشتر خزنده * چون كژدم و مار شد كزنده خزير بر وزن وزير خاكستر سوزنده را كويند كه در آن خوردهاى آتش هم باشد در برهان كفته خاكستر سركين را نيز كفته‌اند نمايش هشتم در خاء با سين خس بفتح اول مرادف خار و خاشاك و بمعنى مردمان دون و فرومايه و نام طايفه از كوه‌نشينان هندوستان و به اين معنى هنديست چنان كه خسرو دهلوى كفته چون حمله برد بر خس كافر تو كوييا * طوفان آتش است كه رو در كيانهاد ديكر بمعنى جانوركيست كوچك كه بر روى آب رود چنان كه خواجه انصارى كفته كه كر بر آب روى خسى باشى و اكر بر هوا پرى مكسى باشى دلى بدست آر تا كسى باشى و در عربى بمعنى كاهوست حكيم سنائى بمعنى فرومايه و لئيم كفته زين زمين خسى بچرخ كسى * شب و شبكير كن مكر رسى خساره بر وزن اجاره در برهان كفته بمعنى پيراستن است خسانيدن بر وزن رسانيدن هم در برهان كفته بمعنى بدندان ريش كردن است و خسايد بر اين قياس يعنى بدندان ريش كند در فرهنكها نيافتم خسبى بضم اول و سكون ثانى و باى فارسى تحتانى در برهان بمعنى ستارهء مشترى نوشته در فرهنكها نيافتم خست بر وزن دست ماضى خستن و آزرده ساختن باشد و آن معروف است خستر بفتح خاء بمعنى خزندكان و خشندكان چون مار و مور و موش و كژدم و امثال آنها را كويند خستن بمعنى آزردن و مجروح و خليده كردن و بر اين قياس خست و خسته حكيم اسدى كفته بنا سفته سى دركه پيوسته داشت * همى سفته بيجاده را خسته داشت فخر كركانى در مواصلت ويسه ورامين كفته ز تيرش خسته شد ويس دلارام * و زان خستن برآمد هر دو را كام خستو بفتح اول و ضم تاء قرشت بمعنى مقر و متعرف و آن را هستو نيز كويند چنان كه فردوسى در توحيد كفته بهستيش بايد كه خستو شوى * ز كفتار پيكار يكسو شوى منصور شيرازى كفته اكر بفضل بكويم مرا مشابه نيست * بصدق دعوى من آيد آسمان خستو و بمعنى دانه ميوها مانند زردالو و شفتالو و خرما و مانند آن نيز آمده و آن را خسته نيز كويند خستوانه بفتح خاء و تا و نون پشمينهء درويشان مىباشد كه مويها از آن آويخته باشد معروفى بلخى كفته ز خستوانه چه مايه به است شوشترى خسته بمعنى زمينى كه آن را شيار كرده باشند و از بسيارى آمدوشد خاك آن كوفته و نرم شده باشد چنان كه انورى در صفت ضعف اسب خود كفته نى از غبار خاسته بيرون شدى به زور * نى از زمين خسته برانكيختى غبار و بضم بمعنى پى و بنياد ديوار كه والاد باشد چون آن را پى ريزند كويند خسته كرديم يعنى پى ديوار را ريختيم و مخفف خاسته يعنى برخاسته نيز آمده خسر با اول مضموم بمعنى پدرزن باشد حكيم سنائى در لغت حضرت نبوى صلى اللّه عليه و آله كفته مفخر جمله انبيا او بود * خسر مير مرتضى او بود حكيم نزارى كفته خسر زان پس بطبع شاد برخاست * به كار آرايش داماد برخاست و آن را خسوره باضافه هاء نيز كفته‌اند چنان كه تاج‌بها كفته ز تيمار خوش و پند خسوره حكيم سنائى كفته برهى كر كنى بفردى خوى * از خشور خسور و ننك ببوى و در برهان كفته خسر بفتح اول و ثانى بر وزن شرر بمعنى يخ باشد و آن آبى است كه در زمستان مانند شيشه بسته شود مؤلف كويد آن خطا است در ميم بيايد خسرو بضم اول و فتح راء بمعنى پادشاه و ملك